جمشید آذرمی آذر
سایت جامع العلوم شامل : مقاله های نویسنده ، اطلاعات عمومی علمی ، مذهبی ، اجتماعی ، فرهنگی ، زناشویی ، تاریخ ، ادبیات و متفرقات...

قانون عدالت انوشیروان

قانون عدالت انوشیروان : نقل است که قانون عدالت انوشیروان بحدی رسیده بود که زنجیری درخارج عمارت سلطنت آویزان نموده بود که به یک سیمی وصل کرده و یک طرف آن سیم را در داخل اوطاق سلطنتی به یک جرسی متصل کرده بود که اگر کسی می خواست برای شکایت از دیگری مستقیماَ با خود شاه سخن گوید از طرف درباریان کسی مظاهم او نباشد. سرآن سیم را که در بیرون ازکاخ یعنی در سر درِ حکومت خانه بود تکان می داد تا آن جرس که در اوتاق شاهی بود به صدا در می آمد و شاه دستور می داد او را به حضور می آوردند تا که از حال او جویا می شد و بعد از آن نیز باعدالت به وضع وی رسیدگی می کرد.
در مورد قانون عدالت انوشیروان و رنجیری که به درب دربار آویزان کرده بود حرف و حدیثها بسیار گفته اند،تا جایی که بسیاری از نویسندگان به شدت آن را رد کرده اند ، و بعضی ها نیز یا آن ماجرای زنجیر را قبول کردند یا بدون نظر از کنارش رد شده اند،و اما اینکه در راستی و یا غیر راستی بودن این ماجرای زنجیر عدالت انوشیروان می توان به این طریق نکته ها و حرف های قابل قبولی را به حکومتیان و سیایتمداران انتقال داد تا آنها هم متوجه ارزش عدالت در حکومت خود باشند.
در ثانی خیلی دیگر از حکایتها و دست نوشته های دیگری نیز در تاریخ نقل شده است که از طرف یک انسان عاقل قابل تصورهم نیست که ارزش نقل کردن های را داشته باشند ولی به جهت جا افتادن بین مردم و دارا بودن ظرافت هنری ، و نکته های قابل توجهی که در میان آنها موجود می باشد،می توان آنها را در لابه لای نوشته ها و کتابها نقل کرد.
مثلا حکایت پناه آوردن خر به زنجیر عدالت انوشیروان،پناه آوردن مار به دربار انوشیروان،سخن گفتن و صحبت کردن جغدها و ترجمه مکالمه آنها توسط بوذرجمهر وزیر انوشیروان ! می توانند یک افسانه باشند اما افسانه ها هم می توانند در ساختن یک جامعه ای سالم مورد استفاده قرار بگیرند.اولین و مهمترین از این حکایتها می تواند اشاره به عدالت اجتماعی و سیاسی حکومتیان و فرمانروایان در جامعه باشد که باید عدالت در جامعه بین انسانها و حیوانها و دیگر اقشار جامعه به درستی مورد توجه قرار گیرد.دوم هم اینکه عدالت باید جزو لازمه ای یک حکومت عادل به حساب می آید که اگر به درستی اجرا شود موجب رضایت مردم از فرمانروایان و حکومتیان می باشد.ما هم چند حکایتی را به امید اصلاح جامعه و گسترش قانون عدالت محوری در جامعه ای اسلامی از طرف حکومتیان و ثروتمندان و به امید ثواب نقل می نمائیم که امید دارم از طرف خوانندگان مخزن العلوم مورد توجه قرار گیرد. انشاالله.

افعی و نجار

نقل شده که روزی انوشیروان نشسته بود یک افعی با سرعت نزد او آمد آن وقت برای کاری واجب، و چون افعی زبان سخن گفتن رانداشت شاه دستور داد تمامی رعیتها را نزد او جمع کنند وقتی که تمامی رعایا نزد شاه حاضرشدند یک مرتبه افعی آمد دامن نجاریرا گرفت شاه به نجار دستورداد عقب آن ماربرود ، تا آنکه مار جلوافتاد و نجار پشت سر او میرفت تا رسیدند نزد یک اژدها ،آن اژدها یک حیوان کوهی را بلعیده ولکن شاخهای آن حیوان درگلوی اژدها بند شده ،آنوقت نجار شاخهای آن حیوان کوهی را با ارّه بریده، تا اژدها تمام آن حیوان را بلعیده فرو برد.(۱)

حکایت انوشیروان و وزیر

مى‌نویسند: انوشیروان با وزیرش رد مى‌شدند، به خرابه‌اى رسیدند، دو جغد با هم حرف مى‌زدند.انوشیروان به بوذرجمهر گفت: این دو جغد به همدیگر چه مى‌گویند؟ گفت:ممکن است دوست نداشته باشند که ما بدانیم چه مى‌گویند. گفت: نه، بگو آنها چه مى‌گویند. گفت: آن جغد خاکسترى، جغد نر است و آن جغد دیگر، ماده است. جغد خاکسترى به خواستگارى دختر این جغد ماده آمده است براى پسر خودش.دارند با هم صحبت مى‌کنند تا مقدمات را فراهم کنند.
آن جغد ماده مى‌گوید: دختر من در زیبایى، پر زدن و حرف زدن کم‌نظیر است، پس مهریه‌اش سنگین است. جغد نر گفت: مهر دخترت چقدر است‌؟ گفت: صد هزار خرابه. جغد نر گفت: پسر من صد هزار خرابه از کجا بیاورد. گفت: تا این مرد – انوشیروان – بر سر کار است، این مملکت رو به خرابى است و هر چه خرابه بخواهى، پیدا مى‌شود. تا ستمگران سرکار هستند، هم اقتصاد خراب است، هم اخلاق، هم زندگى و هم گره‌هاى زندگى مردم زیاد است. همه مردم دچار چه کنم چه کنم هستند. این طبع ستم و ستمکار است.

گذشت انوشیروان

گویند در مجلس انوشیروان سفره گسترده شد، کاسه‌های غذا چیده می‌شد، یکی از کاسه هااز دست خادم افتاد و بر سفره ریخت. خادم دانست که انوشیروان او را خواهد کشت.
وهمه‌ی غذاها را روی سفره ریخت و بهم زد. انوشیروان که غضب کرده‌بود، گفت: چرا چنین کردی؟ غلام گفت: می‌دانستم که کشته می‌شوم، گفتم: تو را نکوهش می‌کنند که به‌خاطر ریختن ظرفی کسی را کشته‌ای. بگذار جسارت کنم تا مردم شما را نکوهش نکنند. انوشیروان به فکر رفت و او را جزء مقربان خود قرار داد. (۲)

انوشیروان، سخن‌گفتن با سلطان

حاجب بن زراره نزد انوشیروان آمد و اجازه ورود خواست، انوشیروان به مباشر خود گفت از او بپرس کیستی، حاجب گفت: مردی از عرب هستم. وقتی به حضور انوشیروان رسید از او پرسید کیستی؟ حاجب گفت: بزرگ عرب هستم. انوشیروان گفت: مگر نگفتی مردی از عربم؟ حاجب گفت: قبلاً بودم ولی اکنون که پادشاه با سخن گفتن به من اکرام کرده بزرگ عرب هستم. انوشیروان به او جایزه داد.(۳)

قضاوت عجیب انوشیروان

انوشیروان محکمه‌ای برای ظلم شده‌ها ترتیب داد، مردی کوتاه قد آمد و گفت: من مظلوم هستم. انوشیروان به وی توجه نکرد. وزیر به انوشیروان گفت: به داد این مظلوم رسیدگی فرما. انوشیروان گفت: انسان کوتاه احدی به او ستم نکند. فقیر گفت: خدا پادشاه را به سلامت دارد، آنکه به من ستم کرده از من کوتاه‌تر است.(۴)

در گرانبها را در دهن او می‏گذارم

انوشیروان کارگزاران مملکت را جمع کرده و در حالی که دری گرانبها در دست داشت و زیر و رو می‏کرد به آنان گفت: چه چیز ضررش از هر چیز برای مردم بیابان و صحرا بیشتر است و آنان را به نابودی می‏کشاند؟ و اضافه کرد که هر کس آنچه را که من راجع به این پرسش در دل دارم بگوید این در گرانبها را در دهن او می‏گذارم. هر یک از آنان جوابی داد، یکی گفت: نیامدن باران. و دیگری آفت ملخ، و بعضی اختلاف و عدم مساعدت وضع هوا را ذکر کردند کسری به وزیر خود گفت: تو بگو که به نظر من عقل تو معادل با عقول همه‏ی رعیت است و بلکه برتری دارد او گفت: چیزی که برای فنا و نابودی آنان سخت موثر است تغییر یافته رای و نظر سلطان درباره‏ی رعیت است و اینکه او قصد ظلم و جور درباره‏ی آنان بنماید. کسری گفت:
آفرین بر تو ملوک و سلاطین، تو را بخاطر این عقل و خردمندی لائق و شایسته‏ی آن، انعاماتی که به تو کردند دانستند و آنگاه آن در را در دهان وی گذاشته و به او داد.(۵)

حرف آخر

انوشیروان در حالی که به خوردن غذا اشتها داشت دست می‌کشید و می‌گفت: آنچه را دوست دارم ترک می‌کنم تا در چیزی که برای من بد است واقع نشوم.
به انوشیروان گفته شد: چرا آدمی بار سنگین بر دوش می‌کشد و مجلس سنگین را تحمل نمی‌کند. انوشیروان گفت: بار بر دوش همه‌ی اعضا است و مجالست بر دوش روح.
از انوشیروان پرسیدند: بزرگترین معصیت‌ها، کدام است؟ گفت: اینکه بتوانی کاری نیک انجام دهی ولی با این دست و آن دست کردن، انجام آن را از دست بدهی.
انوشیروان از بزرگمهر پرسید: دوست داری چه کسی عاقل باشد؟ بزرگمهر گفت: دشمنم. پرسید: چرا؟ گفت: اگر او عاقل باشد من در امان و عافیتم.

منابع و مآخد
۱- کتاب بحرالمعارف: میرزا محمد حفیظی.
۲٫۳٫۴٫-کشکول شیخ بهائی – بهاءالدین محمد بن حسین شیخ بهائی
۵-به سوی مدینه فاضله ( شرح نامه حیاتبخش امیر مومنان به امام حسن علیه السلام ) – کریمی جهرمی

بازدیدها: 131

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه شما استفاده می کند. ما فرض خواهیم کرد که شما با این مسئله مخالف هستید ، اما در صورت تمایل می توانید انصراف دهید. پذیرفتنادامه