جمشید آذرمی آذر
من اهل ایران آذربایجان شرقی شهرستان بناب روستای چپقلو متولد1352 هستم سواد ابتدائی دارم ! علاقه مند به مطالعه، نوشتن و پژوهش میباشم.

به پدر و مادر خود نیکی کنید تا مورد توجه خداوند سبحان قرار گیرید؛

به پدر و مادر خود نیکی کنید! این جمله نه یک سوال و نه یک پرسش است، بلکه یک هدف است در زندگی شخص که با نیکی کردن به والدین خود به اهداف عالی انسانی دست یابد، و در سری آدمهای خوب و با اخلاق پسندیده خدا قرار گیرد.
در بحار الانوار حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله و سلم است که حضرت فرمود: هرکس دوست دارد عمرش افزون و روزیش فراوان باشد به پدر و مادرش صله و احسان کند این کار او اطاعت خداست و همین طور با خویشان خود صله رحم بجا آورد. و در همان کتاب است که حضرت رسول اکرم فرمود: دو سال راه برو تا به پدر و مادر نیکی کنی و یک سال راه طی کن تا صله رحم انجام دهی.
احادیث بالا عذر تقصیر اشخاصی را که راههای دور ، اداره ، تجارت ، وقت نداشتن و شلوغی سر را بهانه ای برای دور ماندن و سر نزدن به پدر و مادر را قبول نمی کند و لازمه انسان بودن را نیکی و احترام به پدر و مادر می داند، در همان کتاب است که ابی ولاد حناط می گوید : از امام صادق علیه السلام در باره آیه « و بالوالدین احسانا » سوال کردم ، حضرت فرموند : نیکی به پدر و مادر این است که با آنها خوشرفتاری کنی و نیاز آنها را قبل از در خواست بر طرف کنی تا مجبور به در خواست نشوند.(۱)

به پدر و مادرخود نیکی کنید تا مورد توجه خداوند سبحان قرار گیرید؛

مفسران و بزرگان تفاسیر در تفسیر آیه ۶۷ سوره بقره به دو داستان جالب و ارزشمند اشاره کرده اند که ما هم در این مقاله هر دو داستان را به نقل از تفسیر جناب شیخ ابولفتوح رازی(ره) با اندکی تغیر در متن آنها « چون فارسی آنها فارسی قدیم بود » نقل می کنیم که باشد مورد توجه شما خواننده گرامی جامع العلوم نیز قرارگرفته باشد.
وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِه: چون گفت موسی به قومش را،: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً : خدا میفرماید شما را که بکشید گاوی، و این چگونه گاوی بود؟ و چرا این همه گران بود؟ و خدای مهربان چرا آن همه ارزش را درآن گاو جمع کرده بود؟ صاحب گاو چگونه آدمی بود و چه کارشایسته ای انجام داده بود؟ جواب این همه سوال را چنین می خوانیم.

داستان اول

در کتاب روض الجنان و روح البیان چنین است : سدّى و جماعتى دیگر مفسّران گفتند: این گاو موصوف به این صفات در همه بنى اسرایل نزدیک مردى بود که او با پدر نیکوکار بود، و قصّه او آن بود که: او مردى بازرگان بود و جوهر فروختى، روزى مردى آمد تا جوهر خرد از او به مبلغى که پسر را در این معامله سود بیشتر داشت.
چون پسر بیامد تا جوهر عرضه کند، دید جوهر در صندوق است و پدر قفل برزده وکلید در زیر سر پدرش بود و پدر خفته بود. پدر را بیدار نکرد و بیامد و مرد را گفت: وقت را میّسر نیست، اگر توقّف کنى تا پدرم بیدار شود، من از بهاى این جوهر ده‏ هزار درم کم بستانم.
مرد گفت: مرا تعجیل است، اگر پدر را بیدار کنی و کار من زود به راه اندازی ‏، ده هزار درم بر آنچه بهای آن است زیادت بدهم‏. او گفت: چنین کاری نکنم و روا ندارم که براى زیادت زر و سیم پدر را بیدار کنم و خواب بر او بیاشوبم‏ . مرد را گسیل کرد و طمع از آن سود ببرید.
چون پدر بیدار شد، او را خبر دادند بدین ماجرا را ، پدر او را حمد کرد و دعا کرد و گفت: به بدل این مرا گاوى است نیکو به تو دهم و گاو را به او بخشید. و دعا نمود که خدا برکت آن گاو را افزون کند. چون مدتی از آن زمان افتاد وخداى تعالى فرمود ایشان راکه گاوی باید موصوف به این صفات ، در همه بنى اسرائیل الّا بنزدیک آن پسر نیافتند. از او بخواستند به احتیاط و استقصاء تمام و از او بخریدند « بملإ مسکها ذهبا »، به آنکه پوستش پر از زر بازکنند و به او دهند.

داستان دوم

و عبد اللّه عبّاس و وهب منبّه گفتند: مردى صالح بود در بنى اسرائیل، و او را پسرى طفل بود و گو ساله ‏اى داشت، و چون مرد را اجلش نزدیک‏ رسید آن گوساله را بیاورد، و در بیشه زاری رها‏ کرد وگفت: اى خداى ابراهیم! این امانت را به تو می ‏سپارم تا این فرزندک‏ من بزرگ شود تا در زمان مناسب بر او رسانی.
و برفت و مادرآن پسر را از این حال خبر داد و تا جان خود به خدای بزرگ تسلیم نمود، تا آن حیوان در آن بیشه بزرگ گشت و قوى شد و دست به کسى نداد تا این کودک بزرگ شد، و به کار هیزوم فروشی روی آورد و هر روز به جنگل می رفت و پشته هیزوم جمع می نمود و در بازار می فروخت و با آن کار خرج خود و مادرش را جبران می نمود و همیشه مادر را از خود راضی و خوشنود نگه می داشت.
یک روز مادر او را گفت: از پدرت برای تو در این بیشه زار گوساله‏اى هست و به ودیعه بخداى ابراهیم سپرده است ، اگر بروى و آن ودیعه خود را از خدا باز خواهى حتماً برایت مهیا می کند،که او ودیعه داری است که و دائع بنزدیک او ضایع نشود، و ودیعه را باز دهد.
پسر بیامد و به بیشه درآمد و گفت: یا اله ابراهیم یا من لا یضیع ودائعه، اى خداوندى که ودیعه‏ تو ضایع نشود، آن ودیعه پدرم به من باز ده‏ ، نگاه کرد گاوى مى‏آمد، کاعظم ما یکون من البقر واحسنه، بزرگتر از آن چه ممکن باشد که گاوى بود و نیکوتر، تا پیش او بایستاد، به نام خداى طنابی بر سر اوکرد تا در بازار بفروشد، چون به بازار در آمد مردمان را از نیکویى‏ آن گاو و بزرگى او عجب آمد، به خانه آورد، مادر او را گفت: مصلحت درآن است که این گاو بفروشى و با سرمایه آن کاری را مشغول شوی.
در یکی از روزها گاو را به بازار برد و قیمت گاو درآن روزگار سه درم بود، مادر را گفت: به چند فروشم این گاو؟ گفت: قیمت‏ سه درم است، ولکن به هر بهاء که خواهند تا مرا خبر ندهى مفروش. چون گاو به بازار آورد، مردى درآمد وگفت: این گاو به چند فروشى؟ گفت: قیمت بازار سه درم است. گفت: سه درم از من بستان تا گاو را من ببرم.گفت: مهلتی ده تا مادر را خبر دهم.
مر خریدارگفت: قیمت سه درم است، شش درم از من بستان و مادر را خبر مکن. گفت: هیچ پولی نستانم تا او را خبر ندهم، خریدار درم را دوازده کرد و بیست و چهارکرد، و پسر مى‏گفت: ممکن نیست تا من مادر را خبرندهم گاو را نخواهم فروخت. او همچنین مى افزود تا به آن جا رسانید که گفت: پوست این گاو پر از زر می کنم که از من بستان، و به مادر رجوع مکن.
پسر گفت: ممکن نیست. مردم از برای او بخندیدند و گفتند: بى خرد پسر‏ است این. درتفسیرآمده ‏است که: آن فریشته‏اى بود که خداى تعالى او را فرستاده بود، به امتحان تا محبت و نیکی کردن این پسر با مادر به خلقان نشان دهد، تا مردمان را آگاهی باشد و بدانند که کس برطاعت خداى تعالى و رضاى به پدر و مادر نگاه داشتن زیان نکند.
نماز دیگر به خانه باز آمد و مادر را از ماجرا خبر داد. مادر گفت: صواب کردى و لکن فردا به بازار برو و اگر آن مرد را بینى با او مشورت کن و بگو که با تو مشورت مى‏کنم، آنچه صلاح من است درحدیث این گاو مرا خبرده. بر دگر روز پسر به بازار آمد، و آن مرد را دید، گفت: اى بنده خداى! من با تو مشورت میکنم، آنچه مصلحت من در فروختن این گاو است‏ مرا بفرماى.
آن مرد گفت: به خانه برو و این گاو نگهدار که تا پس از این‏ در بنى اسرائیل حادثه‏اى خواهد افتاد، و ایشان را به این گاو حاجت باشد. چون از تو خواهند، کمتر از پوست او پر از زر نکنند بهاء مستان. آن مرد این نصیحت کرد و برفت. چون در بنى اسرائیل این حادثه افتاد، در همه بنى اسرائیل گاوى که بر این صفت باشد پیدا نبود، إلّا بنزدیک این پسر نیافتند ، از او بخریدند به مراد او، به پوست آن گاو پر از زر کردند و بخریدند.(۲)

حرف آخر

و حرف آخر اینکه فرق نمی کند که این پسر به پدر خدمت کرده است یا به مادر مهم این است که اجر و پاداش این جوان برای نیکی و خدمت به والدین خود می باشد، و خداوند حکیم نیکی او را به بهترین وجه جواب می دهد و این مثال در قرآن کریم برای عبرت گرفتن ما انسانها بیان می شود، و ارزش نیکی و خدمت به والدین و صله رخم را آشکار می سازد، در روایات مى‏خوانیم: که حضرت موسى علیه السلام فرمود: « انظروا الى‏ البر ما یبلغ باهله » بنگرید به نیکى، که چه به اهلش مى‏رساند.(۳)

منابع و مآخذ
۱- بحارالانوار جلدهای ،۷۴.۱۰۳.۷۹
۲-روض الجنان و روح البیان فی تفسیرالقرآن: تفسیرشیخ ابوالفتوح رازی جلد۲
۳-تفسیرنورالثقلین جلد۱

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.