جمشید آذرمی آذر
من اهل ایران آذربایجان شرقی شهرستان بناب روستای چپقلو متولد1352 هستم سواد ابتدائی دارم ! علاقه مند به مطالعه، نوشتن و پژوهش میباشم.

در فضای مجازی اتفاق افتاد؟

در فضای مجازی اتفاق افتاد! خیانت به عشق؛

پسره چایی را قورط داد و گفت:

دختره بد جوری چشممو گرفته به خدا نمی تونم ازش دل بکنم!

مادره گفت: پسرم تو که عکس دختره را دیدی خودش را که ندیدی؟ از کجا معلوم عکس پروفایلش مال خودش نباشه؟

پسره با هیجان گفت: مادرم قوربونت برم ، که عزیزتر از جانی ، من فقط عکس دختره را نمیگم بلکه نوشته های دختره خیلی به دلم می شینه.

مادره پرسید ، مگه چه نوشته که عاشقش شده ای؟

پسر گفت: مقاله ای در رابطه با عشق ، وفاداری ، حجاب ، ببین مادر نوشته ها ذات دختره را نشان می دهد.

مادر جواب داد : از کجا معلوم که مقاله ها مال خود دختره باشد؟

پسر گفت : اگه مال خودش هم نباشد همان که آن مقاله را میخواند و می پسندد نشان آن است که دختره عقائد خوب و سیرت پاگ دارد.

مادره که می خواست به پسرش بفهماند که فضای مجازی خیلی هم قابل اعتماد نیست! و بفهماند که در فضای مجازی چه اتفاقی می افتد!

به پسره گفت : پسرم نور چشمانم ، بلاخره شماها در فضای مجازی باهم آشنا شده اید آنقدر هم که تو میگی قابل اعتماد نیست ، مثلاً خود تو توی پروفایلت عکس همین امروزت را گذاشته ای؟

پسره جواب داد : نه چه دخلی داره؟

مادره گفت : بلی فرق می کند خیلی از دخترها و زنان به هیچ وجه عکس واقعی خودشان را توی اینترنت پخش نمی کنند مگر اینکه خیلی !!! باشند.

پسره گفت : نه مادر خانوم تهرانی فرق می کند.

یه هو مادره شکه شد و پرسید ! اسم دختره کیه؟

پسره گفت : اسمشو نمی دونم من فقط عکس دختره و نام خانوادگی اش را دیدم.

مادره که جا خورده بود پرسید مقاله را می تونی نشانم بدی؟

پسره گفت : مقاله را که حفظم.

مادره گفت : تو مقاله را حفظی؟

پسره گفت : آری ! آخه عاشق باید راه و پس کوچه های معشوق را بلد باشه.

مادره گفت : حبیب جان ، نام شما در پروفایلت کیست؟

حبیب گفت : علی آقا.

مادره که کمی از ماجرا را فهمیده بود ، گفت: قسمتی از مقاله را بخوان ببینم.

پسره شروع کرد به خواندن مقاله ، قسمتی از مقاله را که خوانده بود مادره گفت: بس کن پسرک ساده.

پسره گفت: چه شده مگه؟

مادره هیچ نگفت و لحظه ای را ساکت ماند.!

مادره نام و رمز عبور پروفایلی را به پسره داد و گفت: برو به این آدرس همه چیز رو خودت می فهمی.

و پسره هم هیچ نگفت و به اتاق رفت.

سکوت خانه را فرا گرفته بود ! فقط صدای ساعت دیواری بود که تِک تِک کنان در حال گذر زمان بود، ناگهان درب اوتاق باز شده و پسره بیرون آمد.

مادره یه گوشه اوتاق نشسته بود و حرفی برای گفتن نداشت؛

پسره در حالی که درب منزل را باز می کرد تا به بیرون برود، دستگیره را محکم گرفته بود نگاهی به مادر کرد و گفت: تو که پنجاه سالته توهم خیانت!

بغض گلوی پسره را گرفته بود از چشمانش اشک می ریخت گفت:

مادر به خدا خیانت کردی خیانت به من خیانت به عشق!

و مادره پشیمان از اینکه عین دخترهای عاشق توی پروفایلش عکس می گذاشت و مطلب عاشقانه می نوشت زار زار گریه می کرد و اشک می ریخت.

تنها جملهء پسره بود که فضای اتاق را پر کرده بود، که می پیچید : ای مادر خیانت کردی! خیانت به من خیانت به عشق!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.