جمشید آذرمی آذر
من اهل ایران آذربایجان شرقی شهرستان بناب روستای چپقلو متولد1352 هستم سواد ابتدائی دارم ! علاقه مند به مطالعه، نوشتن و پژوهش میباشم.

درمکافات عمل

درمکافات عمل : از مکافات عمل غافل مشو _ گندم از گندم بروید جو زجو  ؛ این یک ضرب المثل یا یک بیت شعر بیهوده نیستکه نویسندگان یا شاعران ، بگویند و بروند و خوانندگان و مطالعه کنندگان کتابها و سایت ها نیز بخوانند و بروند، نه اینگار که چیزی نوشتند!؟ و ما هم اینگار که چیزی را خواندیم! کار آفرینش هم بده بستان است،چیزی میدهد و در عوض چیزی می ستاند!مثال اینکه جانی میدهد و جانی می ستاند!؟

کار طبیعت هم همین است.که چیزی میدهد و  در عوض یک چیز دیگر می ستاند! و طبیعت انسان هم همین است! اگر چیزی بدهد در عوض چیزی دیگر را می ستاند؟ اصلاً این طبیعت و قرار آفرینش است که اگر چیزی بدهی باید در عوض چیزی دیگری بستانی، و این همان خوبی در برابر خوبی ، و بدی در برابر بدی؟! که نه بدی در عوض خوبی ، و نه خوبی در برابر بدی ، گه شاعر گفت :گندم از گندم بروید جو ز جو!

هادی عباسی و فرّاش دربار!

درمکافات عمل گویند روزی هادی عباسی با حضّار نشسته بود،که فرّاش سراپردۀ او را می زد،هادی رو به حضّار کرده و گفت:تیری بر او بزنم که ازپشتش آزاد شود و بیرون آید.حضّار گفتند خلیفه می تواند بزند اما نمی زند.پس هادی تیری در کشیده چنان برآن مسکین زد که از پشتش بیرون بر آمد، از این بی رحمی هادی جمیع مردم را بد آمد.

روزی دیگر از این سبب در پای هادی چیزی بر آمد هر چه خارید بیشتر و بدتر شد! تا آنکه آن رنج او را کشت ، و به قولی همان ساعت که تیر بر آن فرّاش مسکین زد آن زخم در پای او ظاهر شد.(۱)

چو بد کردی مشو غافل ز آفات                که واجب شد طبیعت را مکافات

منظرۀ عجیب کیفری!

درمکافات عمل زمامداری که زیاده از حدّو اندازه نسبت به مردم سختگیر بود و ظلم و ستم روا میداشت ، و مردم از زندگی با وی به ستوه آمده بودند و دست به دعا بر داشته و در بارۀ او نفرین میکردند. تا اینکه آن زمامدار روزی از شکارگاه برگشته و به مردم چنین اعلام کرد : من تا به امروز بفکر رعیّت پروری و عدل و داد مردم نبودم ، ولی از امروز در فکر عدالت پروری هستم ، امید است دیگر کسی از من ناراضی نباشد.

مردم از این نوید و مژده خوشحال شدند ، پادشاه هم به این وعده خود وفا کرد و مردم از ظلم و تعدّی او راحت شدند.! یکی از محرمان سلطنت در وقت فرصت از چگونگی حال پادشاه پرسید که این تغییر حال بطور ناگهانی و چرا ؟

شاه در جواب گفت: من در شکارگاه که رفته بودم بهر طرف میشتافتم ناگاه سگی را دیدم که به دنبال روباهی می دویده ، و پای روباه را دندان گرفت ، روباه با پای لنگان در سوراخی گریخت و پنهان شد در این حال عابری را دیدم که سنگی به پای همان سگ زد و پای آن سگ شکست،! هنوز چند گام برنداشته بود اسبی لگد بر عابر زد و پایش شکست،! و آن اسب هم چند راهی نرفته بود که پایش به سوراخی فرو رفت و پایش شکست.

این منظره برای من خیلی عجیب بود ، و من با دیدن این منظره به خود آمدم و با خود گفتم دیدی که چه کردند و چه دیدند. و این بود که تصمیم گرفتم به عدل و عدالت میان مردم  حکومت کنم و به مردمداری بپردازم.(۲)

حرف آخر

  • اگر نیکی کنید به خودتان نیکی کنید، و اگر بدی کنید به خودتان بدی کنید.
  • مکن تا توانی دل خلق ریش ، و گر می کَنی می کَنی بیخ خویش.
  • هر عمل از خیر و شر، از آدمی سر می زند، آن عمل مزدش به زودی پشت در، در می زند.
  • و اینکه برای انسان جز حاصل تلاش او نیست.

  منابع و مآخذ

  1. کتاب ناسخ التواریخ
  2. کتاب پاداشها و کیفرها

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.