جمشید آذرمی آذر
من اهل ایران آذربایجان شرقی شهرستان بناب روستای چپقلو متولد1352 هستم سواد ابتدائی دارم ! علاقه مند به مطالعه، نوشتن و پژوهش میباشم.

ملکشاه سلجوقی و پاداش فریاد رسی

ملکشاه سلجوقی پس از قتل پدرش آلپ ارسلان در سال ۴۶۵ هجری قمری به سلطنت رسید. طغرل بنیانگذار سلسله سلجوقی ، تلاش زیادی برای بدست آوردن قدرت کرد. پس از وی، بهره آن قدرت را آلپ ارسلان و فرزندش جلال الدین ملکشاه سلجوقی بردند. وی در هجده سالگی به حکومت رسید و در سن سی هفت سالگی در گذشت.

وی قامتی تمام بلند، شانه های پهن و بازوی نیرومند و ضخیم داشت، و با تمامی صلاحهای جنگی آشنایی داشت و در دلاوری و جسارت سر نترسی داشت و در سواری و چوگان بازی، بی اندازه چالاک بود.

پاداشی که براثر دعای پیرزن نصیب ملکشاه سلجوقی شد

سلطان ملکشاه روزی بر کنار  زاینده رود شکار می کرد، در اثناء این کار برای استراحت در میان چمنزاری که مرغان زیادی نیز داشت فرود آمد و زمانی را در آن مکان توقف داشت.

اتفاقاً در مدّت اقامت شاه در آن مکان، یکی از دربانان خاصّ سلطان به دهی که نزدیک آن چمنزار بود وارد شد و گاوی را دید که در کنار رود خانه می چرد، آن مقام حکومتی به غلامان و سربازان خود فرمان داد تا آن گاو را بکشند و گوشت وی را برای خوردن آماده سازند، قدری از گوشت آن حیوان را کباب کردند و خوردند.

آن گاو متعلق به پیر زنی بود که با چهار فرزند خود از شیر آن معیشت زندگی خود را میگذرانیدند، چون پیر زن از این واقعه باخبر شد با خاطری پریشان آمد و بر سر پلی که گذار سلطان از همان راه بود، به انتظار نشت، بعد از مدتی انتظار دید کوکبه دولت ملکشاه برسید، فوری از جای برخاست و عنان مرکب سلطان را گرفت.

دربانی که گاو را کباب کرده بود، قصد پیر زن را فهمید و برای دور کردن او از شاه تازیانه خود را بطرف آن زن اشاره کرد، سلطان متوجه کار دربان شد، دستور داد اجازه دهند تا زن نزدیک شود و شکایت خود را بگوید.

آنگاه رو به پیر زن کرده و گفت آنچه حاجت داری بگو، عرض کرد ای پسر آلپ ارسلان اگر داد من بر سر این پل زنده رود( زاینده رود ) ندهی به عزت و جلال خدا که بر سرپل صراط تا داد خود از تو نستانم دست از تو بر نمی دارم، اکنون مقداری فکر کن که از این دو پل کدام را اختیار می کنی؟

سخنان پیرزن آنچنان در شاه اثر گذاشت که فوری از مرکب خود پیاده شد و گفت: ای مادر من طاقت جواب آن پل را ندارم ، حالا بگو قضیه چیست و از کی شکایت داری تا دادت را از او در این پل بستانم.

پیرزن گفت همین غلام که در حضور شما تازیانه به من کشیده گاوی از من که معیشت خودم و یتیمانم از شیرش مهیّا میگردید بکشت و کباب کرد و خورد. ملکشاه از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد و دربان خود را ادب کرد آنگاه دستور داد عوض یک گاو هفتاد گاو به پیرزن دادند.

پس از مدتی که سلطان وفات کرد آن پیرزن زنده بود نیم شبی بر سر قبر وی آمد و روی به درگاه خدا آورد و گفت الهی این بنده تو در این خاک خوابیده است وقتی که درمانده بودم دست من بگرفت و مرا از ورطه هلاکت نجات داد، حالا اگر درمانده است تو به کرمت دست وی را بگیر، من بیچاره بودم او مخلوق عاجزی بود، اینک او بیچاره است و تو خالق با قدرتی او را به بخشای و از تقصیرات وی در گذر.

اتفاقاً یکی از دربانان ملکشاه شبی او را در خواب خود دید و از چگونگی حال و جایگاهش پرسید و سوال کرد که خداوند متعال با تو چه کرد؟ گفت: بر اثر دعای آن پیرزن خداوند به من پاداش داد و از لطف و عنایت و پاداش خدائی از چنگال عقوبت خلاصی یافتم.(۱)

منابع  و مآخذ این مقاله »————————————————————————————————- 

  1. کتاب اخلاق محسنی / حسین واعظ کاشفی   

همچنین بخوانید »——————————————————————————————————–

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.