جمشید آذرمی آذر
من اهل ایران آذربایجان شرقی شهرستان بناب روستای چپقلو متولد1352 هستم سواد ابتدائی دارم ! علاقه مند به مطالعه، نوشتن و پژوهش میباشم.

جایگاه موعظه در اصلاح جامعه و خانواده چگونه است؟

موعظه ، پند ، نصیحت ، سفارش یا اندرز کلماتی هستند که در کلام و بیان بزرگان دین و دانش در مراتب های گوناگون از قبیل داستان ، حکایات و یا در جملات کوتاهی به دست ما رسیده است ، البته علم و دانش بشر مراتب مختلفی را پشت سر گذاشته است که پیوسته و در گذر زمان به حد کمال و بلوغ می رسند ، بنیانگذار اولیه همه علوم و فنون انبیاء الهی بوده اند ، و سرچشمه همه آنها نیز از طرف خداوند متعال می باشد.

یک انسان وارسته و صاحب کمال همواره باید خودش را آماده پذیرفتن پند و اندرز از طرف هم نوعان و هم کیشان خود باشد و برای شنیدن ، نصیحت و موعظه از دیگران همواره خود را آماده سازد ، گر که ممکن است آن شخص پند دهنده و نصیحت کننده هم دین یا هم مذهب او نباشد ، یا در علم و دانش همتراز او نیست ، اما حرف های راه گشا و انسان سازی را مطرح می نماید ، و بسا که ممکن است عمل نمودن به راهنمایی های او زندگی وی را متحول سازد.

اگر صاحب علم یا دانشی اظهار کند که من به اندازه ای صاحب علم و دانش هستم که دیگر نیازی به پند و اندرز انبیاء الهی و یا به موعظه و توصیه های دانشمندان دیگر هیچ نیازی ندارم ، و چنین اظهار کند که من خود صاحب دانش و علم لازمه  هستم! و از دیگران بیشتر می فهمم ، آنگاه لازم است که بدانید این بنده خدا دچار یک نوع خود خواهی و خود پسندی شده است ، و بجای مکارم اخلاق و اوصاف پسندیده انسانی ،  اخلاق مذمومه و اوصاف ناپسند شیطانی در دل او جا باز کرده است، که اگر هم در این احوال بمیرد به مرگ جاهلی جان داده است.

پند و موعظه اکثراً از طرف اولیاء خدا و انسانهای وارسته صادر می شود ، اما گاهی اوقات هم ممکن است خداوند متعال اصلاح کار ما را در دهان شخص معصیت کار قرار دهد ! که آن فرد خواسته یا ناخواسته کار قبیح ما را برایمان بیان کند ، در مطالعه تاریخ مشاهده می کنیم که شیطان رجیم در چند نوبت انبیاء الهی را موعظه و نصیحت نموده اند! و انبیاء الهی نیز با کمال تواضع پند و اندرز شیطان را قبول نموده اند.

موعظه یا نصیحت می تواند سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، هنری ، دینی یا مذهبی باشد ، و شخص موعظه دهنده هم می تواند در هر لباسی ، در هر سنی ، در هر نژادی و در هر ملیتی و به هر زبانی می تواند باشد ، مهم این است که شخص پند دهنده خیر خواه طرف مقابل خود باشد ، و مصلحت امور زندگی شخص پند گیرنده در موعظه و نصیحت وی باشد.

بهترین موعظه اصلاح در جامعه و خانواده است

بهترین موعظه  و نصیحت آن است که انسانها را از تنش و درگیری در جامعه و خانواده ها جلوگیری کند ، در اصلاح و به کمال رسیدن آدمهای یک جامعه کمک نماید ، گاهی اوقات شنیدن و پذیرفتن یک نصیحت از طرف یک مسئول کشوری ، از بُروز حوادث احتمالی بسیار ویرانگر جلوگیری می کند ، و در جهت آرامش و احساس  امنیت مردم موثر خواهد بود.

شاید پند و اندرز شخص نصیحت کننده بر دنیای شخص نصیحت شونده از جهت مالی و یا لذات زود گذر دنیوی ضرر برساند ،  اما در آبادانی جهان دیگر او که در روز باز پس دادن حساب از این جهان است موثر و مفید باشد ، یا مثلاً پسری با عقائد خاص با دختری که عقائد وی جدا از او و  بر عکس پسر است می خواهد ازدواج نماید ، اما در این میان والدین پسر به لحاظ شناخت شان از دختر و پیش بینی از آینده زندگی آنها ، مخالف این وصلت می باشند ، و به پسر نصیحت می کنند که دست از تصمیم خود بردارد و با این ازدواج آینده خود را تباه نسازد. پس معلوم شد نصیحت و موعظه والدین در مخالف پسر می بوده ، اما در حقیقت آنها به مصلحت آینده پسرشان با این ازدواج مخالفت می کنند.

در همین رابطه به دو نصیحت از حضرت ابراهیم علیه السلام  به فرزندش حضرت اسماعیل علیه السلام در استحکام زندگی خود با همسرش اشاره می کنیم ، که امیدوارم مورد توجه و پسند خوانندگان جامع العلوم قرار بگیرد.

نصیحت اول: آستانه دَر عوض کن که شایسته نیست

در تفسیر ابوالفتوح رازی چنین آمده است که : چون ابراهیم خلیل الله به امر خدای متعال ،  هاجر و اسماعیل را در صحرای بی آب و علف تنها گذاشت و به وطن خود بازگشت ، چون مدتی گذشت و اسماعیل بزرگ شد و دختری را از قبیله جُرهُمیان به همسری خود اختیار نمود و بعد از عروسی به خانه خود برد.

از آن طرف حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از مدتی از ساره اجازه خواست که به دیدن فرزندش اسماعیل برود. توضیح} « چون ساره زن رسمی ابراهیم علیه السلام بود و هاجر هم کنیز ساره بود ، برای همین هم اجازه هاجر بر ساره بود به همین جهت  ابراهیم اجازه دیدار با اسماعیل را از ساره خواست» ساره گفت: می توانی بروی به شرط آنکه از اسب پیاده نشوی و به هاجر نزدیک نروی ، این در حالی بود که هاجر از دنیا رفته بود و از این ماجرا ساره خبردار نبود.

ابراهیم شرط ساره را  قبول نمود و به دیدار اسماعیل حرکت کرد ، چون به جایی که آنها را گذاشته بود رسید آنجا را سر سیز و در آبادانی فراوان دید ، سراغ فرزندش اسماعیل را گرفت؟ خانه ای را نشانش دادند که اسماعیل و همسرش در آنجا زندگی می کردند ،  زن اسماعیل از خیمه خود بیرون آمد و گفت: ای مرد به دنبال کی هستی و چه کار داری؟ گفت: در جستجوی اسماعیل هستم. گفت: در خانه نیست برای صید به بیرون رفته، ابراهیم گفت: آیا در خانه طعامی یا شرابی هست که گلو تازه کنم؟ زن گفت نه. گفت: چون شویت به خانه باز آید بگو پیر مردی با این نشان در این جا بود، تو را سلام رسانید و گفت: آستانه دَر عوض کن که شایسته نیست.

چون اسماعیل از صید باز گشت، نشانه های پدر را دید، از زنش پرسید که، ای زن شخص غریبی اینجا بوده است؟ گفت: بلی،پیری بر این نشان و بر این صفت اینجا بود و به دنبال تو می گشت. پرسید آیا چیزی گفت؟ زن جواب داد: آری وی اول تو را سلام رساند و موعظه و نصیحت کرد که اسماعیل را بگو ، آستانه دَر عوض کن که شایسته نیست، این بگفت و برفت.

اسماعیل پرسید: ای زن آیا آن پیر شرابی یا طعامی از تو نخواست؟ زن جواب داد، او خواست ولی من ندادم! اسماعیل گفت: بر خیز که طلاقت دادم، و به موعظه پدر ، زن را به دلیل نداشتن مکارم اخلاق نیک، و دارا نبودن به اوصاف و خصال پسندیده انسانی، طلاق داد و زن دیگری را اختیار نمود.

نصیحت دوم: آستانه در حفظ کن که صالح است

و در همان کتاب است که ابراهیم علیه السلام بعد از مدتی دیگر از ساره اجازه خواست که به دیدار فرزندش اسماعیل برود، ساره باز همان شرط را گذاشت و اجازه داد تا ابرهیم به دیدار فرزندش ابراهیم برود. چون پدر به منزلگاه پسر رسید اتفاقاً این بار هم اسماعیل حاضر نبود، چون به دَرِ خیمه رسید زن اسماعیل پیش دوید گفت: ای جوانمرد! از مرکب خود پیاده شو که مرد خانه ام نیست و به صید رفته است اندکی استراحت کنی او هم می رسد. ابراهیم گفت: نمی توانم پیاده شوم، طعامی یا شرابی حاضر است؟ زن گفت: بلی، و به داخل خیمه بازگشت ، و برای او گوشت و شیر آورد، و ابراهیم علیه السلام از آن گوشت و شیر بخورد و آنها را در برکت و زیادی از آنچه خورده بود دعا نمود.

آنگاه زن گفت: ای پیر از مرکب پیاده شو که آب فراهم نمایم تا سرت بشویم که از غبار راه به خاک آلوده شده ای ، ابراهیم گفت: نمی توانم پیاده شوم، لکن سنگی بیاور تا پا بر آن بگذارم و آن پای دیگر در رکاب داشته باشم، زن برفت سنگی بزرگ بیاورد و در زیر پای ابراهیم نهاد، میهمان یک پای خود را بر روی آن سنگ نهاد تا زن یک جانب سرش را بِشست، اثر پای ابراهیم بر آن سنگ بماند، پای دیگر بر آن سنگ نهاد تا او طرف دیگر سر بِشست، و اثر آن پا هم بر آن سنگ ظاهر شد.

آنگاه بر سوار خود نشت و زن را گفت: چون شوهرت باز آید، بگو که آن پیر تو را سلام رساند و نصیحت کرد که: آستانه دَر حفظ کن که بسیار صالح است و پس مگردان، این موعظه کرد و برفت. چون اسماعیل باز آمد بازهم پدر را ندید و از زنش پرسید: آیا کسی اینجا بود؟ زن گفت: بلی، پیری با این اوصاف،نگو روی ، خوش بوی ، خوش خوی و دوست داشتنی بود ، اسماعیل پرسید: چگونه رفتار کردی با وی؟ زن گفت: مهمانداری که لایق او بود بجا آوردم سرش را شستم که گرد غبار راه بر آن بود و بسیار التماس کردم که به خیمه رود تا تو برسی ، اما او قبول نکرد. اسماعیل گفت: چه پیغام داد؟ زن جواب داد: تو را سلام رساند ، و موعظه و نصیحت کرد که: آستانه دَر حفظ کن که بسیار صالح است و عوض مکن، اسماعیل پرسید: می دانی او که بود؟ او پدر من ابراهیم علیه السلام که خلیل خدا است. امروز مقام ابراهیم در مکه همان سنگ است که سرش را بر روی آن بِشست ، و چون مردم آنقدر بر آن سنگ دست مالیدند اکنون اثر پا از بین رفته است.

همچنین بخوانید »

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.