جمشید آذرمی آذر
من اهل ایران آذربایجان شرقی شهرستان بناب روستای چپقلو متولد1352 هستم سواد ابتدائی دارم ! علاقه مند به مطالعه، نوشتن و پژوهش میباشم.

کار خوب آن است که خدا درست کند

کار عده ای از درویشان در زمان قدیم این بود که بر درب خانه یکی از اعیان و بزرگان شهر و دیار خود سفره انداخته در دایره طلب می نشستند. تا صاحبان آن خانه و به خاطر آنها رهگذران دیگر نیز بر سفره آنها چیزی بیندازند، و به جهت رسم زمانه و نشان دادن خودی هم که شده بود صاحب خانه برای آنها غذا و دیگر لوازم مورد نیازشان را نیز فراهم می نمودند.

آورده اند که درویشی به در خانه عین الدوله سفره انداخت و به طلب نشست، و جمله همین کلام را تکرار می نمود: کار خوب آن است که عین الدوله درست نماید. و در همان زمان درویشی دیگری روبروی وی نشت و جمله دیگری تکرار می نمود و می گفت: کار خوب آن است که خدا درست کند.

هر دو درویش مدام ذکر شان این بود، چندی بدین منوال گذشت. شبی جناب عین الدوله بر حال آنها ترحم کرد بشقاب طعامی که در میان آن مرغی طبخ شده گذاشت و بر شکم آن مرغ نیز مبلغ زیادی اشرفی ریخت و به غلام خود امر نمود که آن بشقاب غذا را به درویشی که مدام می گوید: کار خوب آن است که عین الدوله درست نماید بدهند، نوکر بشقاب را نزد وی گذاشت و گفت ظرف را خالی کن، درویش کاسه خود را بیرون آورد و غذای بشقاب را به ظرف خود خالی نمود.

از قضا آن شب حال آن درویش زیاد خوش نبود و دل درد شدیدی بسختی آزارش می داد، و میل به غذا و خوراک نداشت به همان جهت به درویش دیگری که می گفت: کار خوب آن است که خدا درست کند، رو کرد و گفت: امشب برای من از خانه ارباب طعامی آورده اند از قضا من میل به آن ندارم، که اگر تو میل داری حاضرم آن را برای تو بفروشم.!

درویش قبول کرد و گفت: کار خوب آن است که خدا درست کند

درویش نیم قران داد و طعام را گرفت، چون مشغول به خوردن شد از شکم مرغ به اندازه ای مشت اشرفی را یافت که بوسیله صاحب خانه در شکم مرغ جا سازی شده بود، چیزی به درویش نگفت و بعد از چندی زیر انداز خود را جمع کرده به دوش انداخت و راهی مکانی دیگر شد.

از آن طرف درد شکم درویش دل به عین الدوله بسته آرام گرفت و با شکم خالی کشکول به زیر سر گذاشت و شب را به صبح رسانید، از اول صبح مشغول به ذکر سابق گردید. عین الدوله از منزل بیرون آمد باز همان درویش در آنجا حضور داشت خادم را طلبید گفت مگر طعام دیشب را به درویش ندادی؟ جواب داد چرا به همین درویش دادم، عین الدوله از درویش پرسید چرا دیگر نشسته ای آیا بشقاب خوراک را بتو دادند؟ گفت بلی ولی دیشب حالم خوب نبود شکم درد شدیدی داشتم به همان دلیل طعام را به درویش دیگری دادم،

عین الدوله پرسید آن درویش کجاست او را پیش من بیاوریدش گفتند همان نیمه شب برخاست و رفت، جمله آن درویش دیگر به یاد عین الدوله افتاد، و دستور داد که بزنید این درویش را که، کار خوب آن است که خدا درست کند.

  • همچنین بخوانید »
  1. شش چیز نیکو است ، لیکن بودن آنها برای شش نفر نیکوتر است؛
  2. نوروز بهانه ای برای ایجاد تحول در فرد، خانواده و جامعه؛
  3. نیازهای طبیعی انسانها و بیان پاره ای از آنها؟

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.