جمشید آذرمی آذر
من اهل ایران آذربایجان شرقی شهرستان بناب روستای چپقلو متولد1352 هستم سواد ابتدائی دارم ! علاقه مند به مطالعه، نوشتن و پژوهش میباشم.

کرامات حضرت ابوالفضل علیه السلام و بیان پاره ای از آنها؛

کرامات حضرت عباس علیه السلام بیشتر از آن است که بتوان در یک مجموعه ای کوچک و توسط بنده حقیر چون من کمتر به رشته تحریر در آید البته که سخن گفتن و قلم زدن در باب قمر منیر بنی هاشم مکنیّ به ابوالفضل . گفته اند که وی زیبا روی و جمالی به کمال داشت چون ماه شب چهارده ، با قامتی بر افراشته و بلند مرتبه چون بر اسب می نشت قدمهایش به زمین می رسید ، سقاء و علمدار روز عاشورا بود.
اگر حضرت عباس در روز عاشورا امید و علمدار امام حسین علیه السلام بود امروز هم امید و پناه بی پناهان است . که هرکسیرا از شیعیان امام علی بن ابی طالب علیه السلام درد و اندوهی به هم رسد ، اول به خداوند متعال و دوم به عباس بن علی علیه السلام پناه بی پناهان ، پناهنده می شود ، چنان که در صحرای کربلا تا نفس داشت پنا هگاه اولاد حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله بود.

کرامات حضرت ابوالفضل علیه السلام

کرامات حضرت ابوالفضل علیه السلام در خاطرات شیخ عباس کشوان؛

شیخ عباس کشوان متولد ۱۹۳۶ میلادی مصادف با ۱۳۱۵ شمسی است که می گوید: بنده به مدت ۳۵ سال کلید دار و کفش دار حرم قمر بنی هاشم بودم و خاطراتی در این مدت به چشمان خود دیده ام که حتی پدر و پدر بزرگم برایم تعریف نکرده اند بلکه خود بعینه شاهد بودم و برای دوستداران اهل بیت علیهم السلام بیان می کنم.
شیخ عباس چنین می گوید : حدود ۳۰ سال پیش در یک روز جمعه در حرم برای خدمت به زوار حضرت عباس علیه السلام مشغول بودم ، روز گذشت و شب فرا رسید ، مرد جوان عرب بیابان گرد وارد حرم شد، در حالی که فرزندی علیل به روی دست داشت که آن فرزند پسر ، حدود ۸ سال سن داشت و به دلیل معلولیت توان هیچ گونه حرکتی حتی تکلم نداشت و مانند تکه ای گوشت به روی دست پدر جابه جا می شد.
خادم حرم حضرت ابوالفضل(ع) افزود: ساعت ۱۲.۳۰دقیقه شب بود که پدر این کودک معلول به همان لهجه عربی و محلی خود با ابوالفضل صحبت می کرد و گلایه داشت که: آقا ابوالفضل! من از تو اولاد سالم خواسته ام، اما اولاد ناقص داده ای و چه فایده دارد، من ۸ سال است که مبتلای این بچه شده ام حال این بچه را بگیر و برای خودت باشد.
شیخ عباس می گوید: به چشم خود دیدم آن پدر جوان ، کودک ۸ ساله معلول خود را به سمت ضریح چنان پرت کرد که صدای برخورد سر کودک با میله های ضریح به بیرون از ایوان رسید و کسانی که در بیرون از حرم نشسته بودند، کنجکاو شدند که این صدای چیست ؟ و پس از این واقعه خود پدر نیز به سرعت از حرم گریخت و رفت.
شیخ عباس گفت: با دیدن این منظره بسیار ناراحت شدم و پیش خود گفتم: ای بی حیا ! این چه کاری بود کردی ! و پس از آن که پدر طفل را پیدا نکردم؛ بسیار گریستم، فرزند را در بغل گرفتم و با خود گفتم: این بچه بیمار چه گناهی دارد، و سر او را در بغل گرفتم.
شیخ عباس افزود: این جریان ادامه داشت تا ساعت ۱ بعد از نیمه شب رسید، در حالی که بچه را در بغل آرام می کردم کم کم متوجه شدم انگشتان پای بچه حرکت کرد. ابتدا فکر کردم توهم دارم و چشمانم را مالیدم که مبادا در حالت خواب بوده ام، اما دیدم کم کم پا هایش هم حرکت کردند ، سرش را روی زانو گذاشتم و در حالی که اشک می ریختم ، دیدم یک چشم او باز شد و پس از آن چشم بعدی باز و بعد نگاه کرد و گفت: پدر و مادرم کجا هستند؟
شیخ عباس گفت: در این بین سایر خدام حرم را صدا زدم که بیایند و ببینند که آیا من اشتباه نمی کنم ! که آنها نیز تأیید کردند بچه میتواند حرکت و صحبت کند. شیخ عباس افزود: این پدر و فرزند از اعراب بادیه نشین بودند که به شغل زراعت و کشاورزی مشغول بودند و پس از شفای این طفل ۸ ساله ، چشمان او باز شد دنبال پدر و مادرش می گشت. به او گفتم: پسرم، آیا می توانی سر و دست و پاهایت را حرکت دهی؟ و او گفت: بله! به راحتی می توانم دست و پا و چشمانم را حرکت دهم، فهمیدم معجزه ای شده و قمر بنی هاشم(ع) او را شفا داده است.

همچنین بخوانید : به اولیاء خدا جسارت نکنید

شیخ عباس افزود: سپس عبایی روی پسر انداختم و سه بار او را دور ضریح حضرت ابوالفضل(ع) طواف دادم و او را در اتاقی قرار داده و این واقعه را به استاندار، کلید دار و مرجع تقلید آن زمان خبر داده و در دفتر حرم ثبت کردیم و از طریق بلندگو اعلام کردیم مردم برای دیدن معجزه ابوالفضل(ع) بیایند و طفل شفایافته را به روی منبر گذاشته خود در کنارش نشستم.
شیخ عباس گفت: از کودک پرسیدم: زمانی که پدرت تو را به سوی ضریح پرت کرد، آیا سرت درد نگرفت؟ گفت: اصلاً متوجه نشدم، اما ناگهان دیدم دو دست بریده از سمت ضریح بیرون آمده و من را در آغوش گرفت و سرم را در بغل گرفته و آن دو دست ابتدا به پا ها سپس به دست و پس از آن چشمان و سرم کشیده شد و احساس کردم هیچ مشکلی از نظر معلولیت ندارم و می توانم دست و پا ، زبان و چشم خود را حرکت دهم و هیچ مشکلی ندارم.
شیخ عباس افزود: وقتی صبح شد، مردم برای دیدن این معجزه هجوم آوردند و حدود ۲۰ بار پیراهن به تن این کودک شفا یافته کردیم که هربار به وسیله مردم تکه تکه شد و به نیّت تیمّن و تبرّک، مردم بخشی از لباس کودک را با خود بردند.
شیخ عباس کشوان افزود: پس از این ماجرا پدرش آمد و گفت: یا ابوفاضل! چرا معطل کردید و چرا زودتر شفا ندادید؟! وی گفت: پس از آن به توصیه خادمان حرم ، این فرزند شفا یافته به روی مرکبی قرار داده شد و از صبح تا غروب درکربلا چرخانده شد و مردم از این واقعه مطلع شدند.(۱)

کرامات حضرت ابوالفضل (ع) به مادری که دخترش مرده بود

ماجرای دختری که سه روز بود مرده بود ؛ شیخ عباس خادم حرم قمر بنی هاشم (ع) در خاطره دیگرش می گوید: شبی قبل از نماز صبح در اطراف ضریح مطهر حضرت عباس(ع) بودم و دیدم زن عربی دختر خود را بر روی پشت خود بسته و با ورود به حرم، ضریح را دید و سجده کرد و به زیارت پرداخت. حاج عباس بیان داشت : این خانم حدود چند ساعت ضریح مبارک را زیارت کرد و من حساب کردم حدود ۵۵ بار دورضریح چرخید و هر بار که یک دور تمام می شد، چیزی می گفت و دوباره حرکت می کرد. وی خاطر نشان کرد : نماز صبح که تمام شد، دیدم که آن دختر بچه در کنار ضریح گریه می کند و ھر چه گشتم مادرش را پیدا نکردم. وی ادامه داد: سراسر حرم را گشتم و بالاخره آن زن را دیدم در گوشه ای خوابیده و به سختی از خواب بیدار شد.
کلیددار حرم ابوالفضل (ع) عنوان کرد: به او گفتم بچه ات گریه می کند که ناگهان سرا سیمه از جا بلند شد و با بغض فریاد می زد زنده شد؟ زنده شد؟ وی تاکید کرد: آن زن گفت بچه ام سه روز است که مرده و او را آوردم تا اینجا زنده شود، زیرا اگر پدرش می دانست، قطعا مرا می کشت. شیخ عباس گفت: طبق رسم حرم بلا فاصله آن کودک را به اتاقی که پنجره اش به سوی صحن مطهر قرار دارد بردم و این خبر را به استاندار و مرجع آن زمان اطلاع دادم.(۲)

کرامات حضرت ابوالفضل (ع) به مهندس یهودی

نذر مهندس یهودی ؛ حجه الاسلام والمسلمین جناب آقای سیدّ محسن موسوی ، یکی از مروّجین مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام ، در شب ششم شعبان المعظمّ ۱۴۱۴ه .ِ در مسجد مقدّس جملکران ، از عموی گرامی خودش جناب آقای مهندس سیدّ محمّد رضا موسوی نقل کرده که : آقای مهندس یک رفیق یهودی داشت که از داشتن فرزند محروم بود . وی برای معالجه به خیلی از اطبّا مراجعه کرده و حتی به اروپا هم رفته بود، ولی نتیجه نگرفته بود. آقای موسوی به ایشان می فرماید : ما شیعیان یک ابوالفضل علیه السلام داریم که در وقت گرفتاری برای او نذر می کنیم و او را واسطه بین خود و خدایمان می دهیم ! اگر دوست داری شما هم برای ایشان نذری بکن ، امید است نتیجه بگیری و مشکلت حل شود.
آقای یهودی می گوید: من نمی دانم برنامه نذر ابوالفضل علیه السلام به چه نحو است ، تا انجام دهم و به هدف برسم . شما از طرف من نذری بکن ، آقای مهندس موسوی می فرماید من گوسفندی نذرکردم که از طرف رفیق یهودی ام که انشاءالله اگر بچّه دار شد گوسفند را قربانی کنیم . و بعد از آن ماجرا و نذری که انجام می شود آقای یهودی به آمریکا می رود و پس از مدتی تلفن می کند که آقای موسوی آن نذری را که برای حضرت ابوالفضل علیه السلام کرده بودید طبق رسوم خودتان انجام بدهید، به عنایت حضرت قمربنی هاشم علیه السلام چند ماهی است که زنم حامله شده است . سپس جناب آقای مهندس سیدّ محمّد رضا موسوی هم آن نذر را انجام داده و طبق معمول به نام حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباّس علیه السلام گوسفندی قربانی کردند که تقسیم شد.(۳)

کرامات حضرت ابوالفضل (ع) به شبیه خوان دست بریده

در کتاب کرامات عباسیه آمده است : عالم جلیل القدر، محدث متقی، حضرت آیت الله ملا حبیب الله کاشانی رضوان الله تعالی علیه می نویسد: یک عده از شیعیان در عباس آباد هندوستان دور هم جمع می شوند و شبیه حضرت عباس (ع) را در می آورند، هرچه دنبال شخص تنومند و رشید گشتند، تا نقش حضرت ابوالفضل را روی صحنه در آورد پیدا نکردند.
بعد از جستجوی زیاد ، جوانی را پیدا کردند ، ولی متأسفانه پدرش از دشمنان سرسخت اهل بیت علیهم السلام بود، بناچار او را در آن روز شبیه کردند، وقتی که شب فرا رسید و جوان راهی منزل می شود موضوع را به پدرش می گوید. پدرش می گوید: مگر عباس را دوست داری؟ جوان می گوید : چرا دوست نداشته باشم، جانم را فدای او می کنم.
پدرش می گوید: اگر اینطور است، بیا تا دستها ی تو را به یاد دست بریده عباس قطع کنم. جوان دست خود را دراز می کند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را می برد، مادر جوان گریان و ناراحت می شود و می گوید: ای مرد تو از حضرت فاطمه زھرا شرم نمی کنی؟ مرد می گوید: اگر فاطمه را دوست داری بیا تا زبان تو را هم ببرم ، خلاصه زبان آن زن را هم قطع می کند و در همان شب هر دو را از خانه بیرون می اندازد و می گوید: بروید شکایت مرا پیش عباس بکنید.
مادر و پسر هر دو به مسجد عباس آباد می آیند و تا سحر کنار منبر ناله و ضجه می زنند، آن زن می گوید: نزدیکیهای صبح بود که چند بانوی مجلله ای را دیدم که آثار عظمت و بزرگی از چهره هایشان ظاهر بود. یکی از آنها آب دهان روی زخم زبان من مالید فوری شفا یافتم. دامنش را گرفتم و گفتم: جوانم دستش بریده و بی هوش افتاده ، بفریادش برسید. آن بانوی مجلله فرموده بود آن هم صاحبی دارد. گفتم: شما کیستید؟ فرمود: من فاطمه مادر حسین هستم. این را فرمود و از نظرم غایب شد، پیش پسرم آمدم، دیدم دستش خوب و سلامت است.
گفتم: چطور شفا یافتی؟ گفت: در آن موقع که بی هوش افتاده بودم، جوانی نقاب دار بر سر بالینم آمد و فرمود: دستت را سر جای خود بگذار وقتی که نگاه کردم هیچ اثری از زخم ندیدم و دستم را سالم یافتم. گفتم: آقا می خواهم دست شما را ببوسم یک وقت اشکهایش جاری شد و فرمود: ای جوان عذرم را بپزیر چون دستم را کنار نهرعلقمه جدا کردند. گفتم آقا شما کی هستید؟ فرمود: من عباس بن علی (ع) هستم یک وقت دیدم کسی نیست.(۴)
برای مطالعه و دانستن مطالب بیشتر در باب معجزات و کرامات حضرت عباس علیه السلام به کتاب کرامات العباسیه معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت« نوشته علی میرخلف زاده و دیگر کتبی که در این رابطه نوشته شده اند مراجعه نمائید.

منابع و مآخذ

https://hawzah.net
www.tabnak.ir-2
http://portal.anhar.ir-3
۴-کتاب کرامات العباسیه ، علی میرخلف زاده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.